تبليغاتX
میزآبی

دستم روی فرمان ماشین خشک شده بود وچشم مات زده ام به جاده وتصاویری بود که می گذشتند ، ذهنم پر از تصاویر وافکاری که در سرم می چرخید ومن می چرخیدم در جاده ای که برگشتی نداشت؛ شاید داشت کسی چه می داند شاید دوباره آرش را دیدم .

خورشید می تابید واشک از زیر عینک آفتابی ام می ریخت روی دستانم وبعد باران می زد، می زد به شیشه به جنگل به جاده به ذهنم وبعد دوباره آفتاب می شد هوای عجیبی بود واز همه عجیب تر جاده در  آینه بود که برنمی گشت.آرش روی صندلی جلو نشسته بود و با چشمان کنجکاو وانگشتان کوچکش درختان را یکی پس از دیگری می شمارد گفتم آرش جان چرا به جای شمردن از آنها لذت نمی بری شمردن باعث بی توجهی تو به زیبایی این درختان کهنسال می شود؛ آرش با شور وهیجان در حالی که چشم از درختان بر نمی داشت گفت: 16 خاله نگار می ترسم دفعه ی بعد که می یام یکی از اینها کم شه 18 می شمارم که خوب یادم بمونه چند تا درخت بین خونه ی ما وخونه ی شما فاصله انداخته 21 دوست نداشتم فاصله ای بین ما وشما باشه 22 حالا هم که هست دوست دارم با این درختا پربشه 25 خاله نگار خاله نگار تعدادشون مثل سن شما شد.

سفیدی همه جا را می گیرد انگار ملافه ای انداختند روی جهان ؛ نگاهی به کفش هایم می کنم وپله های بیمارستان را با سرعت می شمرم آرش در اتاقی که پر از عروسک ونقاشی هایش است روی تخت دراز کشیده ودارد نقاشی جدیدش را که یک صفحه ی سفید است به پرستار نشان می دهد وپرستار که پشتش به آرش است لبخند تمسخری روی قیافه ی مضحکش نقش می بندد می گوید چه قدر قشنگ است ، با دیدن این صحنه عصبی تر شدم وبا حرکتی غیرمنتظره سرنگ را از دست پرستار کشیدم وگفتم خودم می دانم چه کار باید بکنم لطفن بیرون؛ پرستار با وجود قوای بدنی بالا وچهره ی پر جسارتی که داشت در مقابلم مقاومت نکرد وبیرون رفت ، خوب من را می شناختند حدود 1سال شب ها تا صبح پیش آرش می ماندم .

گفتم آرش عزیزم نمی خواهی نقاشی جدیدت را به خاله نگارت نشان بدهی گفت:« اینهاش» گفتم می خواهی بعد کاملش کنی یا احتیاجی به کامل کردن ندارد گفت: خاله نگار اینجا 9 تا درخت کشیده بودم پاکشون کردم . خوب نگاه کردم دیدم راست می گوید جای 9 درخت روی برگه مانده گفتم چرا آرش نقاش من چرا پاکشون کردی؟

گفت: خاله نگار یادتونه اونروز تو داشتی منو می بردی پیش خودت یادته مامان وبابام دعوا می کردی اومدی منو با خودت بردی ، من تو ماشین فقط درختا رو شمردم به حرفت گوش نکردم اگر خوب نگاه می کردم الان بهتر می تونستم اونا رو بکشم. گفتم: کی گفته مامان وبابا با هم دعوا می کردند آنها با هم بازی می کردند بعد حرف را عوض کردم، خاله اینجوری که جاش مانده خیلی هم بد نکشیدی، گفت من راضی نیستم کاش یه بار دیگه منو از اون جاده می بردی خونه .

اشک تو چشام حلقه شده بود خیلی دلم می خواست این کار را بکنم اما فردا شیمی درمانی داشت ودکترش اجازه نمی داد اما من هرگز آدمی نبودم که کسی بخواهد برای من تکلیف معین کند حرف دکتر هم که وحی منزل نبود، همین که خواستم آرش را برای بردن به جاده آماده کنم دکتر با همان  پرستار که هیکلش اندازه 9 تاکپسول اکسیژن بود  وارد اتاق شدند دکتر با چهره ای برافروخته گفت خانم اصلانی از شما بعید است که نمی گذارید پرستارها به کارشان برسند وبا رفتارتان به جای تشکر از آن ها مانع انجام وظیفه آن ها می شوید گفتم آرش به من بیشتر عادت دارد دوست دارد آمپولش را من بزنم تا یک زن غریبه من خودم دوره ی کمک های اولیه دیدم وخوب بلدم که...

مامور پلیس جلویم را می گیرد خانم این چه وضع رانندگی است؟ حالتان خوب است؟ من با سر تصدیق می کنم که حالم خوب به هم خورده از همه ی شما از قوانین از طبیعت از درختان از فاصله از از...

گواهینامه لطفن؛ حدود 10 دقیقه می گردم به خاطر سلامتی خودتان هم که شده آرام تر راننگی کنید جاده برنمی گردد من با تعجب نگاهش می کنم می بینم کسی نیست بعید نیست که کسی نبود مثل آرش که انگار از اول نبود.

نگین وارد اتاق می شود با گریه مرا در آغوش می گیرد واز من به خاطر یک سالی که مرتب پیش آرش بودم تشکر می کند ومن هیچ چیز نمی گویم جز جمله ای که بی اختیار از دهانم می پرد :«جاده برنمی گردد» آرش نقاشی اش را به مادرش نشان می دهد ومن کنار پنجره به همه چیز مشکوک می شوم .

ملافه ی سفید مانع دید من از جاده می شود وصدای بوق جاده را می گیرد صدای دکتر در سرم می پیچد ما تمام تلاشمان را کردیم وآن پرستار با لبخندی که پشت لبش مخفی است می گوید متاسفم متاسفم ؛ یاد حرف های آخر آرش می افتم که می گفت: خاله بعد از درخت 25ام جز یک درخت درخت دیگری نبود تا خانه ی شما ، ما به هم خیلی نزدیکیم . پنجره باز می شود وجاده بسته.

                    

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:30 توسط مریم عبدی |